کی خسرو، رمان تازه آرش حجازی، منتشر شد

کی خسرو - رمانی از آرش حجازی

نویسنده : آرش حجازی

موضوع: رمان ایرانی
تاریخ چاپ: 1388
قطع : رقعی
تعداد صفحات: 400
نوع صحافی : نرم
زبان اصلی : فارسی
زبان کتاب : فارسی
شابک : 978-964-175-087-1

فصل اول کتاب را اینجا رایگان مطالعه کنید


 

* قیمت دلاری برای خارج کشور با احتساب هزینه پستی میباشد
* کتاب 24 ساعت پس از سفارش ارسال می گردد

درباره کتاب


جنگیدن با دشمنی که از او نفرت داری آسان است، سخت، جنگ با آنانی است که دوستشان داری. اینجاست که شجاعت معنا می‌یابد.

آدورا گمان می‌کند دیگر همه‌چیز تمام شده، شوهرش بیست سال پیش مرده، پسرش بزرگ شده و از پیشش رفته و حالا فقط دو دلخوشی در زندگی‌اش دارد: کارش در انتشارات و تز دکترایش درباره‌ی اسطوره‌ی کی‌خسرو.
اما هرگز چنین در اشتباه نبوده است.
درست موقعی که فکر می‌کند همه‌چیز را درباره‌ی کی‌خسرو می‌داند، کتابچه‌ی عجیبی به دستش می‌رسد که تمام دانسته‌هایش را درباره‌ی این شاه عارف و اسرارآمیز که در فرهنگ ایرانی به «شاه زنده» مشهور است، به چالش می‌کشد. اما نمی‌تواند در تز دکترایش از این یافته‌های جدید استفاده کند، چرا که نویسنده‌ی کتابچه هیچ اشاره‌ای به هیچ مرجعی در نوشته‌هایش نکرده است. برای همین، آدورا جستجوی بزرگش را برای یافتن نویسنده‌ی گمنام این کتاب آغاز می‌کند تا مستقیماً مستندات ادعاهای نویسنده را از از خود او بپرسد. جستجویی که به سفری طولانی و حیرت‌آور در زمان و مکان ختم می‌شود که تمام باورهای قبلی آدورا را به چالش می‌کشد.

کی‌خسرو سومین رمان آرش حجازی است، دو رمان قبلی او، اندوه ماه و شاهدخت سرزمین ابدیت با ده سال فاصله از هم منتشر شدند و اینک کی‌خسرو که شش سال پس از شاهدخت منتشر می‌شود، در آمیزه‌ای از واقعیت و افسانه، زندگی و مرگ، عشق و نفرت، وجه دیگری از این نویسنده را به نمایش می‌گذارد.

 

  
نویسنده : آرش حجازی ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٠
تگ های این مطلب :کی خسرو


پاسخ چند سؤال

سلام،

بعد از انتشار یادداشت قبلی ام درباره ی مرگ ناگوار ندا، در کنار صدها پیام محبت آمیز و دلگرم کننده، سؤالاتی از طرف معدودی خوانندگان محترم این وبلاگ مطرح شده که برای روشن شدن موارد، سعی می کنم به آن ها پاسخ بدهم. البته توهین ها و اتهام ها را بی جواب می گذارم و آن ها را به درگاه قضا وامی گذارم. هرچند بسیاری از خوانندگان عزیز قبلا به خیلی از این سؤال ها جواب داده اند.

1. چرا چهار روز قبل از کشته شدن ندا به ایران آمدم و بعد ایران را ترک کردم؟

من در انگلستان مشغول تحصیلم. دوران تعطیلات تابستانی ام بود و بلیت بازگشت به تهران را از سه هفته قبل خریده بودم. روز جمعه به اتفاق خانواده ام به لندن رفتیم و در کنسولگری ایران در لندن رای دادیم. روز بعد به تهران برگشتم. هدفم از سفر به تهران دو مورد مشخص بود: الف. باید خانه قبلی ام را تخلیه می کردم، برای اینکه وسعم به پرداخت اجاره اش نمی رسید، موعد اجاره سر آمده بود و خانه کوچک تری را رهن کرده بودم. ب. یک قضیه حل اختلاف با مترجمی داشتیم که چون امضا کننده قرارداد من بودم، باید در جلسه حکمیت اتحادیه ناشران حضور پیدا می کردم.

من روز بعد از مرگ ندا ایران را ترک نکردم. ندا روز شنبه ٣٠ خرداد به قتل رسید و من روز چهارشنبه ٣ تیر به انگلستان برگشتم. علت برگشتنم هم نگرانی شدید خانواده ام در انگلستان بود و اعصاب خراب خودم. وگرنه قصد داشتم دو هفته بعد برگردم.

٢. چرا در آن روز در آنجا حضور داشتم؟

محل قتل ندا فقط پانزده متر با دفتر کار من در تهران فاصله دارد. شرایط واقعه را در مصاحبه ام به تفصیل گفته ام.

٣. چرا از صحنه فیلم گرفتند؟

همه مردم دوربین به دست داشتند. حداقل بیست نفر در آن روز کشته شدند، یک مورد به وضوح جلوی دوربین اتفاق افتاد. از نظر آماری احتمال یک بیستم احتمال عجیبی نیست.

۴. چرا مردم ضارب احتمالی را آزاد کردند؟

مردم بارها و بارها این کار را کرده اند. اما من در میان مردمی که ضارب را گرفتند نبودم و با فاصله از آن ها ایستاده بودم. من فقط چهره آن فرد را دیدم، فریادهای "نمی خواستم بکشمش" را شنیدم و شنیدم که مردم کارت او را گرفته اند و دیدم که رهایش کردند. این که چرا این مدارک تا کنون منتشر نشده، باید از مردم پرسید. نکته دیگر اینکه کسانی که تردید دارند، می توانند به محل واقعه مراجعه کنند و از اهالی محل که در هنگام حادثه حضور داشتند، سؤال کنند. خواهند دید که همه گفته های مرا تکرار خواهند کرد. اما هیچ کدام از این گفته ها منتشر نشده است. به همین علت است که شهادت دادن من این قدر مهم است. برای اینکه من تنها کسی بودم که فرصت کردم موضوع را با یک رسانه بی طرف در میان بگذارم.

۵. چرا به ایران برنمی گردم؟

فکر می کنم اینجا امن ترم. اما حاضرم در هر دادگاه بی طرفی شهادت بدهم.

۶. چرا تنفس مصنوعی؟

من هرگز سعی نکردم به ندا تنفس مصنوعی بدهم. اگر ویدئو را با دقت ببینید، من تمام مدت دارم با دو دستم روی سینه ندا فشار وارد می کنم تا شاید جلوی خونریزی را بگیرم. گلوله به آئورت ندا اصابت کرده بود و برای همین در کمتر از یک دقیقه بدنش از خون تخلیه شد و درگذشت. شخص دیگری در فیلم هست که بالای سر ندا قرار می گیرد و اگر بشنوید، من به طرف او فریاد می زنم که : "دهانش را برگردان، تخلیه اش کن." من هم اهمیت باز بودن مجاری را می دانم. اما اگر این اتفاق در اتاق عمل هم افتاده بود، کاری از دست کسی برنمی آمد.

٧. چرا سیاسی؟

من هرگز کار سیاسی نکرده ام و به هیچ گروه و دسته ای تعلق نداشته ام. اگر تلاش برای نجات جان یک انسان و بعد گفتن حقیقت را برخی کار سیاسی می دانند، مشکل من نیست. اینکه کسانی محکوم کردن خشونت علیه غیرنظامیان بی دفاع را کار سیاسی می دانند، بیشتر بوی غرض ورزی می دهد تا نقد منصفانه.

٨. قضیه اینترپل.

همان طور که حتماً تا به حال شنیده اید، تعقیب من از طرف اینترپل ادعای دروغ دیگری بود. حالا باید شما قضاوت کنید که احتمال دروغ گفتن چه کسی بالاتر است؟‌ کسی که بارها و بارها دروغ گفته، یا کسی که تا به حال از او دروغ نشنیده اند.

٩. چرا به دوربین نگاه کردی؟

به دوربین نگاه نکردم، به سمتی که گلوله شلیک شده بود نگاه کردم و همین طور به دوستانم، تا مطمئن بشوم که ضارب به سمت ما شلیک نمی کند. در شرایط اینچنینی، مثل میدان جنگ، کادر مددکار باید قبل از هر اقدامی مطمئن بشود که شرایط برای شروع اقدامات کمکی امن است و اگر تردید دارند، باید اول مضروب را به محل امنی منتقل کنند. من نگاه کردم و وقتی ضارب را ندیدم، به طرف مضروب برگشتم. کسانی که این تهمت ها را می زنند، ظاهرا خودشان بویی از انسانیت نبرده اند. برای همین این آخرین باری است که جواب می دهم. بقیه جواب ها را در دادگاه قاتلین مردم خواهم داد.

امیدوارم سؤالات این دوستان را پاسخ داده باشم. البته برای آنانی که خدا بر چشم ها و گوش هایشان مهر زده، فرقی نمی کند.

سربلند باشید.

یا حق

  
نویسنده : آرش حجازی ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦


یادداشتی برای نسل های آینده

هراس من،
 باری،
همه از مردن در سرزمینی‌ست
که مزدگور کن از بهای آزادی آدمی افزون باشد
احمد شاملو
بعد از مصاحبه‌ام در روز 4 تیر ماه 1388 (25 ژوئن 2009) با بی‌بی‌سی درباره‌ی مشاهدات شخصی‌ام در مورد قتل وحشیانه‌ی ندا آقاسلطان، روز دهم تیرماه در اخبار خواندم که حکمی برای دستگیری من از سوی دولت ایران صادر شده است.
همان‌طور که در مصاحبه‌ام گفتم، انتظار چنین حرکت مذبوحانه‌ای برای کتمان حقیقت در برابر این جنایت بی‌رحمانه از طرف دولتی می‌رفت که بنیادش بر دروغ و ظلم است. در این مصاحبه پیش‌بینی کردم که گفته‌های مرا کتمان می کنند. که اتهامات بسیاری را متوجه من خواهند کرد. این دولت، به جای آنکه بکوشد قاتلان اصلی این دختر معصوم و ده‌ها قربانی دیگر را پیدا کند و مسئولیت بی‌کفایتی خود را بپذیرد، سعی دارد هر فرد، کشور یا نهاد دیگری را که هیچ خطایی مرتکب نشده، مقصر بشمارد.
خانواده و دوستان مرا در ایران، که هیچ ارتباطی با این ماجرا ندارند، تحت فشار گذاشته‌اند. پدر 70 ساله‌ام را که استاد دانشگاه و چهره‌ی ماندگار است، احضار کرده‌اند بی‌آنکه هیچ دخالتی در این ماجراها داشته باشد.
من فقط کاری را کردم که هر انسان شریفی در چنین شرایطی انجام می‌داد. سعی کردم یک قربانی را نجات بدهم و آنگاه که حقایق مرگش را رسانه‌های دولتی ایران مخدوش می‌کردند، بر آنچه شاهدش بودم شهادت دادم.
چنان زیسته‌ام که هرگز دچار ندامت نشوم. من از نخستین پزشکانی بودم که در فاجعه‌ی هولناک زلزله‌‌ی بم به آن شهر رفتم، فقط برای آنکه در کنار قربانیان معصومی باشم که در آستانه‌ی از دست دادن امیدشان بودند.
این بار، در کنار قربانی معصوم دیگری بودم، کاملاً برحسب تصادف، بدون آنکه تصوری داشته باشم که وارد چه ماجرایی می‌شوم. اما این بار، این قربانی را بلایای طبیعی نکشت. آز و شهوت قدرت بود که خون او را ریخت.
من نویسنده هم هستم، و اگر داستان‌ها، مقالات و گفته‌های مرا بخوانید، پی می‌برید که همواره از حقوق بشر دفاع کرده‌ام و همواره بهایش را پرداخته‌ام.
همواره کوشیده‌ام زندگی‌ صادقانه و شریفی داشته باشم و هرگز به ارزش‌هایم خیانت نکرده‌ام.
بر این باورم که آنچه برای نجات جان ندا و بعد گفتن ماجرایش انجام دادم، کار درستی بود. اعتقاد دارم که خدا پروردگار شجاعان است. ایمان دارم که حقیقت ما را آزاد خواهد کرد. همه‌کارم را مطابق وجدانم انجام داده‌ام و اگر باید بهایی برایش بپردازم، چنین باد. اما این حق را دارم که از شرافت و صداقتم دفاع کنم.
به پروردگار که شاهد من است و به شرافتم سوگند یاد می‌کنم که فقط و فقط حقیقت را درباره‌ی مشاهداتم گفتم.
انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی ایران بر عهدی بنیان گذارده شد که امروز مردم ایران همچنان به آن پایبندند. ملجاء مردم در هنگام نبرد علیه استبداد رژیم گذشته همین ایمان بود، و نیز هنگامی که خون‌های بسیاری را فدا کردند تا در برابر تهدید خارجی از سوی مستبدی دیگر که با مشت آهنین بر عراق حکومت می‌کرد، از سرزمینشان دفاع کنند.
لیک، این دروغ تمامی ادعاهای این دولت مشخص را زیر سؤال می‌برد؛ این دولت که تاریخ جنگ جهانی دوم را مخدوش کرده، که ادعا می‌کند آزادی بیان در ایران جاری است، ادعا می‌کند که در زندان‌های ایران زندانی سیاسی نیست، مدعی است که هیچ سانسوری بر کتاب‌ها، اطلاعات، رسانه‌ها و مطبوعات ایران اعمال نمی‌شود، و وانمود می‌کند به حقوق شهروندی از جمله حق تجمع، حق اعتراض و حقوق برابر برای شهروندان ایران، فارغ از جنس و نژاد و دین احترام می‌گذارد.
در بیست روز گذشته اما، جهان کذب بودن تمامی این ادعاها را از راه چشم‌های اشکبار ایرانیان دلاور دیده است. مطمئنم جهان هرگز این دروغ تازه را باور نخواهد کرد و درک می‌کند که این پزشک، نویسنده و ناشر، کاری نکرده است جز عمل به حکم وجدانش در شتافتن به یاری کسانی که به یاری نیاز داشتند، و بازگفتن حقیقت.
ندا تنها کسی نبود که در این غوغا به خاک افتاد. آیا تمامی آن کسانی که بی‌گناه به قتل رسیدند، قربانیان توطئه‌ی جهانی بوده‌اند؟ چرا قاتلان قربانیان دیگر تحت تعقیب قرار نمی‌گیرند؟ یا شاید باید بی‌کفایتی و بی‌تفاوتی غیرنظامیان مسلحی را مسئول دانست که نتوانستند خردمندانه اعتراضات قانونی شهروندان ایرانی را نسبت به بی‌عدالتی برتابند.
من فقط یک شاهدم. چرا باید به جای قاتل، شاهد تحت تعقیب قرار گیرد؟ آیا خون کافی ریخته نشده؟ آیا باید از ترس در برابر این جنایت هولناک ساکت می‌ماندم؟ آیا این پیامی است که قصد داریم برای نسل‌های آینده‌مان به جا بگذاریم؟
بر این باورم که هیچ شهروند جهانی از پشتیبانی من و هزاران ایرانی دیگری دست نخواهد کشید که کتک خوردند، زندانی شدند، تحت تعقیب قرار گرفتند و به خاک و خون کشیده شدند، فقط برای اینکه می‌خواستند ملتی آزاد باشند و در مسیر برکت و عدالت به جهان بپیوندند و در این راه دیگران را در فرهنگ غنی و تاریخ لباب از دلاوری‌شان سهیم کنند.
بر خود می‌بالم که بخشی از این حرکت باشم. کاری را کرده‌ام که هر انسان شریفی انجام می‌داد، و به این دلیل مورد تهدید قرار گرفته‌ام. درست همان‌گونه که تمامی این شهدا کاری را کردند که هر جان آزاده‌ای انجام می‌داد، و به همین خاطر به قتل رسیدند؛ به دست نفرت سیاهی نسبت به هرآنچه این شهدا به پایش ایستاده بودند: آزادی، راستی، و عدالت.
آرش حجازی
11 تیرماه 1388
2 ژوئیه 2009

  
نویسنده : آرش حجازی ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٢
تگ های این مطلب :آرش حجازی و تگ های این مطلب :ندا آقاسلطان


وب سایت و وبلاگ جدید آرش حجازی

برای دوستان وبلاگ،

به لطف دوستان، بالاخره من هم صاحب وب سایت و وبلاگ شخصی شدم. از این به بعد می توانید افاضات مرا در نشانی اینترنتی زیر بخوانید. به امید دیدار:

http://hejazi.ir/blog/

  
نویسنده : آرش حجازی ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٧
تگ های این مطلب :آرش حجازی


سرگذشت انتشارات کاروان (3) _ اندوه ماه

برای چاپ اندوه ماه، به ناشرهای زیادی سر زدم. اغلبشان صاف و ساده می گفتند «کار قبول نمی کنیم» و خلاص. بعضی هایشان می گفتند من نویسنده ناشناسی هستم و کارم فروش نمی رود، که حق هم داشتند. یکی دو ناشر هم کار را بررسی کردند و وقتی گفتند کارم قبول شده، ذوق کردم. اما موقعی که برای صحبت بیشتر پیششان رفتم، صورتحسابی جلوی من گذاشتند که بعد فهمیدم هزینه تولید کتاب است که من باید بپردازم!

خوب، من قصد نداشتم به ناشری پول بدهم که کتابم را چاپ کند. فکر می کردم هرمان هسه یا داستایوسکی جدیدی هستم که باید کشف بشوم و قرار نیست پول خرج این کار بکنم و همین استعداد لایتناهی ام بس است. اما ظاهراً این طور نبود. برای همین، لج کردم و تصمیم گرفتم خودم کتابم را چاپ بکنم.

موقعی که دانشجو بودم، باید کمک خرج تحصیلم را خودم در می آوردم. از خانواده متوسطی بودیم و پدرم کمکم می کرد، اما دوست نداشتم از او پول بگیرم. برای همین، کار می کردم. اول با تدریس خصوصی شروع کردم. اما خیلی زود از این کار زده شدم. دوست نداشتم به خانه های مردم -- که اغلبشان پولدار بودند -- بروم و به بچه های تنبل و بی سوادشان درس بدهم. معلم خیلی خوبی هم نبودم و وقتی چیزی را که می گفتم نمی فهمیدند، عصبانی می شدم. همان موقع ها بود، سال اول یا دوم دانشگاه، که دانشگاه پدرم شروع کرد به فروختن کامپیوتر به اعضای هیئت علمی. یک کامپیوتر ٢٨۶، با ۴٠ مگابایت هارد و یک مگابایت رم. قیمتش در بازار ٢٨٠ هزار تومان بود، اما دانشگاه آن را به قیمت ٢٠ هزار تومان می فروخت. روزی که پدرم با آن کامپیوتر به خانه آمد، انگار که یکدفعه مردم و سر از بهشت درآوردم و حوری ها دورم را گرفتند. شروع کردم به تایپ کردن جزوه هایی که سر کلاس دانشگاه می نوشتم، با نرم افزاری 60 کیلوبایتی به نام editor که فارسی سازی رویش نصب می کردیم، و همین طوری بود که تایپ کردن را یاد گرفتم. بعد به یکی از دانشجوهای سال آخر که می خواست پایان نامه اش را تایپ کند، پیشنهاد کردم به جای آنکه صفحه ای 100 تومان به این مراکز تایپ بدهد،(حواستان باشد که آن زمان دلار 150 تومان بود)، صفحه ای 40 تومان بدهد به من تا برایش تایپ کنم.

آن موقع، داشتن کامپیوتر تجمل بزرگی بود. البته سیستم عاملمان داس 3 بود و نه ویندوزی بود، نه اینترنتی، و نه هیچ کدام از این نرم افزارهای جورواجور. برای همین، کارم خیلی زود سکه شد و به خاطر قیمت ارزان تایپ من، همه دانشجوها کارهایشان را می آوردند تا من تایپ کنم. همان موقع ها بود که نرم افزاری سینا هم زرنگار نسخه 1 را داد که معجزه ای در صفحه بندی بود. همانجا صفحه بندی را هم یاد گرفتم. مجلات و کتاب های خارجی را برمی داشتم و صفحه بندی شان را تقلید می کردم. و همین باعث شد که اولین پیشنهاد جدی ام را بگیرم. قرارداد حروفچینی و صفحه بندی نشریه ای به نام «ریخته گری» که جامعه ریخته گران ایران منتشر می کرد. یادم است قراردادی که بستم، زندگی ام را از این رو به آن رو کرد: برای هر شماره 40 هزار تومان! آن هم موقعی که کل پول توجیبی من در ماه، 5 هزار تومان بود!

این طوری شد که من شدم حروفچین و صفحه بند و ویراستار این فصلنامه و کم کم مسیر حرفه ای شدن در صنعت نشر را طی کردم. سال دومی که این نشریه را کار کردم، در جشنواره مطبوعات وزارت ارشاد، در صفحه بندی نفر دوم شدم و لوح تقدیر گرفتم.

سرانجام، فرصتی دست داد تا رمان خودم را هم حروفچینی و صفحه بندی کردم، و تصمیم گرفتم چاپش کنم. پولی جمع کرده بودم و فکر کردم می توانم با این پول کتاب را چاپ کنم. ناشری به من گفته بود تولید کتابم 270 هزار تومان خرج برمی دارد. اما من فقط 110 هزار تومان داشتم. برای همین، سراغ مدیر انتشارات دانشگاه علم و صنعت رفتم تا کمکم کند که کتاب را چاپ کنم. هیچ چیز از تولید کتاب نمی دانستم. فقط می دانستم کاغذها را زینک می کنند. آن دوست راهنمایی ام کرد و بالاخره با 120 هزار تومان، رمان اندوه ماه را در تیراژ 1500 نسخه چاپ کردم. در واقع تمام پس انداز و دار و ندارم را خرج عقده ی نویسنده شدنم کردم.

روزی که آن 1500 تا کتاب را به خانه آوردم و در اتاقم روی هم چیدم، عرش را سیر می کردم. نویسنده شده بودم.

و بعد که خوب عرش  را سیر کردم، با واقعیت هولناکی مواجه شدم. حالا این 1500 تا کتاب را چه کار کنم؟!

  
نویسنده : آرش حجازی ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۳


سرگذشت انتشارات کاروان (۲) ـ اندوه ماه

در یادداشت قبلی، درباره‌ی فضایی صحبت کردم که رمان اندوه ماه در آن متولد شد، در سال 1370. به شدت خسته بودم، نه فقط از فشار کار، از همه‌چیز. در یک طرف مرگ بود که کم‌کم به این نتیجه می‌رسیدم که در دنیای پزشکی، عملاً هیچ‌کاری برایش به عقب انداختنش از ما برنمی‌آید، پشت سرم سال‌های نوجوانی و دبیرستان بود که در فضایی مختنق و پرفشار، سپری شده بود ــ دوره‌ای که عملاً هر کار جوانانه‌ای ممنوع بود. خواهر و برادرها موقعی که با هم به خیابان می‌رفتند، شناسنامه‌شان را با خود می‌بردند که اگر گشت کمیته پرسید چه نسبتی دارند، بگویند خواهر و برادرند، حداقل سه تا از هم‌کلاسی‌هایم در جبهه کشته شده بودند، به فاصله‌ی یک ماه بعد از خداحافظی با ما و رفتن به جبهه... اگر چند نوجوان با هم در خیابان بودند، بسیار محتمل بود که کسی از راه برسد و جلویشان را بگیرد و حداقل تمام بدنشان را بازرسی کند که مبادا عکس یک هنرپیشه‌ی هالیوودی یا یک خواننده‌ی پاپ یا گوگوش و داریوش در جیبشان باشد. مهمانی‌های مخفیانه‌ی شبانه‌ی جوان‌ها هر لحظه در معرض حمله‌ی نیروهای انتظامی بود، سال‌های پایانی جنگ بود و رُعب موشک‌هایی که یکی بعد از دیگری در خانه‌ای در تهران فرود می‌آمد و چراغ‌های زندگی‌های زیادی را خاموش می‌کرد، بر فراز هر فردای ما وحشتی آویخته بود، و تنها کار مجاز برای جوان‌ها، درس خواندن بود، که در واقع یک جور پناه بردن به زندگی بود، برای اینکه اگر در کنکور قبول نمی‌شدیم و به دانشگاه نمی‌رفتیم، باید به جبهه می‌رفتیم و از هر سه نفری که به جبهه می‌رفتند، دو نفر زنده برمی‌گشتند.

وقتی اندوه ماه را می‌نوشتم، قصد چاپش را نداشتم، بیشتر هدفم این بود که ذهنم را از افکار آشفته‌ام تخلیه کنم و راهی برای ادامه دادن برای خودم باز کنم. شروع کردم به نوشتن داستان پزشک جوانی که از همه‌چیز قطع امید می‌کند، و دو راه پیش پایش می‌ماند، یا خودکشی، یا رفتن به سفر درازی برای پیدا کردن رقیب شایسته‌ای برای مرگ.

موقعی که نوشتن اندوه ماه را تمام کردم، اتفاقاً راه جلویم باز شد. فهمیدم که مسیری که باید بروم، با مسیری که فکر می‌کردم، متفاوت است. حالا دلم می‌خواست که کتابم را دیگران هم بخوانند. و برای همین بود که شروع کردم به زدنِ درِ مؤسسات انتشاراتی.

 

  
نویسنده : آرش حجازی ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٥


سرگذشت انتشارات کاروان (1) - سال های خون و تعفن

خوب، چون یکی از دوستان اعتراض کردند که از گفتن ماجرای انتشارات کاروان شانه خالی می کنم، شروع می کنم. اما قبل از آن -- به این می گویند مرض! -- به دوستان خبر بدهم که وب سایت جدید فصلنامه جشن کتاب راه اندازی شد. بی‌زحمت اگر حوصله‌اش را دارید، سری به آن بزنید و در مرحله آزمایشی اش، نظراتتان را به ما بفرمایید.

و اما ماجرای انتشارات کاروان.

ماجرا از پانزده سال پیش شروع شد، یعنی سال ١٣٧٢. من کارورز دانشجوی پزشکی بودم و در دنیای بیماری و شفا و مرگ و زندگی دست و پا می‌زدم. وقتی می‌گویم دست و پا می‌زدم، باور کنید. هفته‌ای سه شب کشیک در بیمارستان و اورژانس، کم‌خوابی، کتاب‌های حجیم و سنگین ١٠٠٠ صفحه‌ای که برای خواندن و یادگرفتن و امتحان دادنشان حداکثر یک ماه وقت داشتیم، امتحان پره‌انترنی در پیش رو... سال‌هایی بود که دانشگاه‌ها را داشتند اسلامی می‌کردند و فشار روانی زیادی به دانشجوها می‌آوردند، تازه نامزد کرده بودم و به عنوان کسی از طبقه‌ی متوسط، بودجه‌ی چندانی برای ازدواج نداشتم. دیگر کم کم از خیالبافی‌های سال‌های اول دانشگاه بیرون آمده بودیم؛ زمانی که فکر می‌کردیم داشتن کارت دانشجویی پزشکی، یعنی آینده روشن، خوشبختی، نجات مردم، کشف درمان سرطان و هزار بیماری درمان‌ناپذیر دیگر، غلت زدن در پول... یادم می‌آید همان موقع، یکی از هم‌دوره‌ای‌هایم، از یکی از خانم‌های پرستار خوشش آمده بود و به او پیشنهاد دوستی کرد. وقتی پرستار به او گفت: "نه!"، این دوست ما گفت:  «خانم! من اگر کارت دانشجویی‌ام را به هرکس نشان بدهم، دخترش را بدون این ناز و اداها می‌دهد به من!» بالاخره جوانی است دیگر. آن دوره، اغلب دانشجوهای پزشکی پسر، کت و شلوار می‌پوشیدند و کیف سامسونایت دستشان می‌گرفتند و خیلی موقر راه می‌رفتند و مدام به هم می‌گفتند "آقای دکتر!". و دانشجوهای دختر، قیافه‌های خیلی جدی می‌گرفتند و احساس می‌کردند زنان جامعه به آن‌ها مدیونند که استانداردهای زنانه را در جامعه بالا برده‌اند.

در این اوضاع، من از وضعیتم راضی نبودم. شب‌هایی که در بیمارستان کشیک بودم، با صدای هر زنگ تلفن پاویون انترن‌ها که حتماً از اورژانس بود و خبر از ورود بیمار جدیدی می‌داد، خیسِ عرق از خواب چنددقیقه‌ای‌ام می‌پریدم و سراسیمه و با نگرانی و همان سر و وضع آشفته‌ی از خواب بیدار شده، به اورژانس بیمارستان می‌دویدم. یکی از دوستانم (مهدی ایزدی) که الان متخصص پوست برجسته‌ای شده، مجموعه‌ی داستانی از آن روزگار نوشته به نام «از دفترچه‌ی خاطرات یک دانشجوی پزشکی» که انتشارات کاروان در دست چاپ دارد.

شب‌هایی هم که کشیک نبودم، تا صبح در اتاق به هم ریخته‌ام بیدار بودم و سعی می‌کردم از میان خطوط نامفهوم کتاب‌ حجیم طب داخلی هاریسون یا جراحی شوارتز، حداقل تک‌جمله‌های مهمش را به خاطر بسپرم. این جوری هر شب را با سینه‌ای  پر از دود سیگار و چشم‌های خسته و فرسودگی جسمی، به صبح می‌رساندم. احساس پوچی عمیقی در وجودم ریشه دوانده بود، آینده مبهم، جوانی‌ای که در اتاق‌های بیمارستان و بوی زخم‌های عفونت‌کرده و مرگ و زجر گذشته بود، و کم کم این سؤال در ذهنم شکل می‌گرفت که آیا واقعاً ما پزشک‌ها  کاری از دستمان برمی‌آید؟

در همین دوره بود که برای خالی کردن فشارهای روانی‌ام، همین‌جوری برای دست‌گرمی، شروع کردم به نوشتن داستان پزشکی که امیدش را از دست داده... و رمان اندوه ماه متولد شد.

  
نویسنده : آرش حجازی ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳
تگ های این مطلب :اندوه ماه و تگ های این مطلب :پزشکی و تگ های این مطلب :انتشارات کاروان


حریم خصوصی

قبل از اینکه طبق قولی که داده ام، به سرگذشت انتشارات کاروان و باقی ماجراها بپردازم، یک چیز می ماند. در یادداشت قبلی ام، اشاره ای کردم به اینکه ما ایرانی ها به حریم خصوصی اعتقادی نداریم. بدم نمی آید کمی درباره حریم خصوصی حرف بزنم.

***

موبایل دوستی زنگ می زند. نگاهی به صفحه نمایش می اندازد. شماره را نمی شناسد. تکمه سبز را می زند و جواب می دهد: «بفرمایید.»

کسی از آن طرف خط داد می زند: «سلام! تو چرا همیشه موبایلت خاموشه؟»

(جواب منطقی: به شما ربطی ندارد!)

اما دوست ما که آدم محترم و مؤدبی است، جواب می دهد: «شارژر موبایلم رو خانه خاله ام جا گذاشته بودم! ببخشید، شما؟»

«من؟ من حمیدم دیگه! (هرگونه تشابه اسمی تصادفی است) الان کجایی؟»

(جواب منطقی: به شما ربطی ندارد!)

دوست مؤدب: «من؟ سر کارم! به جا نمی آرم!»

«بابا من دوست حسینم دیگه! پارسال خونه رضا همدیگه رو دیدیم. یادته؟ شماره ت رو حسین بهم داد!»

«آها! بله، حالتون خوبه؟»

«حسین گفت ماشینتو گذاشتی واسه فروش. من طالبم.»

«ببخشید، حسین اشتباه کرده. من ماشینم رو دو ماه پیش فروختم.»

«اه؟! چند فروختی؟»

(جواب منطقی: به شما ربطی ندارد!)

و...

***

به سؤال هایی فکر کنید که از شما می پرسند یا از دیگران می پرسید، و جواب منطقی اش «به شما مربوط نیست» است. سؤال هایی مثل...

«اینجا رو چند خریدی؟»

«معدلت چند شد؟»

«ماهی چه قدر پول در میاری؟»

«عید کجا می ری؟»

«پس تو کی می خوای زن بگیری؟»

«نمی خوای موهات رو کوتاه کنی؟»

«تو چند کیلویی؟»

«این شلوار رو از کجا خریدی؟»

«شبا کی می خوابی؟»

«رتبه کنکورت چند شد؟»

«چرا سیگار می کشی؟ واسه ت بده!»

«این رنگ بهت نمی آد.»

و...

این یعنی تجاوز به حریم خصوصی. یکی از نمودهای کوچکش.

  
نویسنده : آرش حجازی ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱


اعترافات آرش حجازی 3

  1. در مورد انتشارات کاروان خیلی حرف و سخن های عجیبی شنیده ام. بعضی ها لطف دارند و از انتشارات تعریف می‌کنند. بعضی ها هم خیلی تند درباره ما حرف می‌زنند. به هر حال، نظر همه دوستان محترم است. اما شاید بد نباشد بدانید ماجرای انتشارات کاروان چی است.

یک بار در تاکسی آقایی کنارم نشسته بود. از آنجایی که ما ایرانی‌ها کلا کمی -- بلانسبت شما -- فضولیم، و اصلا چیزی به نام حریم خصوصی و حرمت زندگی شخصی را نمی شناسیم، فورا از من پرسید: «آقا شما شغلتان چیه؟»

حالا شغل من به چه دردش می‌خورد، خدا می‌داند.

«ناشرم.»

«آها! یعنی چاپخانه دارید؟»

«نه قربان، اگر چاپخانه داشتم، می‌شدم چاپخانه دار، نه ناشر. ناشر یعنی کسی که کتاب را «منتشر» می کند. چاپ هم یک قسمتی از کار انتشار کتاب است.»

«آها! یعنی از نویسنده ها کتاب می گیرید و چاپ می کنید؟»

حوصله حرف زدن نداشتم -- کلا آدم کم حوصله و مردم گریزی ام -- فقط گفتم: «یک همچین چیزهایی.»

«آرش حجازی را می شناسید؟ مترجم است. دخترم ترجمه هایش را خیلی می خواند.»

«ای ی ی... یک جورهایی! شاید...»

«آدم جالبی است. هفتاد سالی دارد، اما مثل یک جوان سی ساله کار می کند. توی اسپانیا درس خوانده. ادبیات اسپانیایی. اما یک دفعه چند سال پیش می آید ایران و شروع می کند به ترجمه کردن و نوشتن. عجیب نیست که یک آدم یک دفعه در شصت هفتاد سالگی شروع کند به کار کردن؟»

گفتم: «آره... اما شما ایشون رو این قدر خوب می شناسید؟»

«آقا آدم معروفیه دیگه! همه می شناسندش.»

فکر می کنم درباره یک آرش حجازی دیگر حرف می زد. چون من نه هفتاد سالم است، نه اسپانیا درس خوانده ام و نه چون دختر محترم آن آقا به ترجمه های من لطف داشته اند، آدم معروفی حساب می شوم. اما نگران هم شدم. آیا اغلب برداشت های ما از واقعیت ها، این قدر از واقعیت پرت است؟ شاید هم آن آقا حق داشت. شاید من هفتاد ساله ام و هنوز باورم نمی شود، شاید یک بخشی از تاریخچه زندگی ام از حافظه ام پاک شده -- مثل خیلی از وقایع تاریخ که از حافظه جمعی همه ما پاک شده -- و فکر می کنم زندگی ام سی و هفت سال پیش شروع شده. نمی دانم.

  
نویسنده : آرش حجازی ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٩
تگ های این مطلب :آرش حجازی


اعترافات آرش حجازی (2)

من معتقدم که مترجم ها در ایران نانشان توی روغن است و اغلب از وضع آشفته حق نشر سؤ استفاده می کنند. دلایلش؟ این:.
اول از همه، اسم مترجم کنار اسم نویسنده می آید. در حالی که مترجم در بهترین وضع، دو تا زبان را خوب بلد است. شاید درباره نویسنده و ادبیاتش هم چیزهایی بداند. اما نویسنده است که دارد «خلق» می کند. یعنی چیزی را به دنیا اضافه می کند که قبلا نبوده. نویسنده خالق است. مترجم حداکثر پیام رسان خوبی برای نویسنده است. هیچ جای دنیا هم نام مترجم زیر نام نویسنده روی جلد کتاب نمی آید! خیلی ریز در صفحه حقوقی اسم مترجم را می نویسند.
دوم از همه، مترجم های ایرانی با ترجمه یک اثر از مثلاْ مارکز، فکر می کنند خود آن نویسنده اند و متولی تمام افتخارات نویسنده! می شوند کارشناس آثار آن نویسنده. تحلیل می کنند، نظر می دهند. در واقع بعد از این که اسم خودشان را کنار اسم نویسنده گذاشتند، حالا وقت آن است که نان منتقدها را هم آجر کنند. وظیفه تفسیر و تحلیل آثار ادبی با منتقدهاست نه مترجم ها!

سوم از همه، مترجم ها به جای نویسنده ها حق تالیف درصدی می گیرند. یعنی درصدی از فروش کتاب را می گیرند که غربی ها به آن می گویند royalty. درصد فروش مخصوص خالق اثر است نه مترجم آن. همه جای دنیا، مترجم ها کلمه ای حق ترجمه می گیرند و فقط یک بار. منتها چون ما در ایران حق نشر آثار جهانی را رعایت نمی کنیم، به جای نویسنده ها، مترجم ها درصد می گیرند و یک پول سیاه هم گیر نویسنده و خالق اثر نمی آید.

چهارم از همه، ... بگذریم. خلاصه مترجم ها در ایران زیادی خوشند.

  
نویسنده : آرش حجازی ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٤