|
نويسنده: يارا |
پنجشنبه، 23 بهمن 1382، ساعت 12:4 | ||
|
سلام واقعا برام عجیب است من یه هفته پیش برای تعطیلات اومدم ایران فورا هم رفتم تا کتابهای جدید را بخرم...اولین کتابی که خوندم شاهدخت سرزمین ابدیت بود و واقعا عاشقش شدم و واقعا در تمام این مدت دائم راجع به این کتاب حرف میزدم و حتی داشتم یه نقد هم در باره اش مینوشتم...درست همان چیزی بود که من در این شرایط لازمش داشتم و باید میخوندم.نمیخواستم اینقدر طولانیش کنم ولی حالا یه وبلاگ دیدم با اسم داستانی که اینقدر دوسش داشتم و انقدر هیجانزده شدم که نتونستم جلو خودمو بگیرم...دنیای غریبیه!نیس؟ | |||
|
E-mail: وارد نشده است golerazeghi.persianblog.ir |
|||
نگاهي به رمان «شاهدخت سرزمين ابديت»
داستان گردش ابدی
|
|
رضا قاسم پور
آرش حجازي/ ناشر: انتشارات كاروان، انديشه سازان چاپ اول، پاييز ۱۳۸۲/ قطع رقعي / ۲۴۰۰ تومان.
«شاهدخت» در حقيقت شامل سه داستان موازي است. شخصيت ها در هر سه داستان در حقيقت يكي هستند: پوريا، مرد داستان و آناهيتا (در يكي از داستانها ناهيد)، زن داستان است. داستان اول كه عناصر واقع گرايانه در آن بيشتر ديده مي شود، ماجراي پورياي جوان است كه دو ماه قبل مادرش را از دست داده و پدرش كه نويسنده و ناشر موفقي بوده، بعد از مرگ همسرش تعادل رواني اش را از دست داده و به انزوا روي آورده و پوريا حتي گاهي احساس مي كند از او متنفر است. پوريا به شدت تنهاست و حتي نمي تواند با نامزدش ناهيد ارتباط مناسبي برقرار كند و به شكلي وسواسي، هر روز به گورستان اسرارآميزي مي رود كه مادرش در آن دفن است و تنها همدمش، پيرمرد خادم گورستان است. خودش دليل اين وسواس را نمي داند، اما به مرور داستان روشن مي شود كه او در سرگذشتش نكته مبهمي را حس مي كند و در تلاش كشف معماي مادرش است. روزي، سرمزار مادرش با پيرمردي آشنا مي شود كه در جواني مادرش را مي شناخته و قول مي دهد «ماجراي واقعي» را براي پوريا تعريف كند، اما شروع مي كند به گفتن افسانه اي به نام «شاهدخت سرزمين ابديت»، كه كانون دوم رمان را تشكيل مي دهد و در تمام طول رمان، در لابه لاي فصل ها جريان مي يابد و رمزگشايي مي شود. پوريا همزمان با زن مسن و مرموزي آشنا مي شود كه او هم معتقد است مادرش را در جواني مي شناخته و او هم شروع مي كند به تعريف «ماجراي واقعي»، و داستان زن، كانون سوم ماجرا را تشكيل مي دهد. اين سه داستان در پايان رمان با هم يكي خواهند شد.
كانون دوم داستان كه همان افسانه شاهدخت سرزمين ابديت است،ساختاري كاملاً افسانه اي و خيالي دارد. درويشي به مرد و زني نازا، نصفه سيبي مي دهد تا بخورند و بچه دار شوند. اما بچه اي كه از اين نصفه سيب بوجود مي آيد، محكوم است به اين كه هرگاه از رسيدن به آرزويش نوميد شود، بميرد. اين كودك (كه او هم پوريا نام دارد)، با آرزوهاي گوناگوني بزرگ مي شود كه همه را مي تواند برآورد، تا اين كه به انتهاي خط، آرزوي پادشاهي مي رسد و از آنجا كه هيچ راهي براي برآوردن اين آرزويش نمي يابد، آماده مرگ مي شود. اما باز پيرمرد درويش به سراغش مي آيد و تصوير دختر زيبايي را به او نشان مي دهد. پوريا عاشق اين دختر مي شود و پيرمرد مي گويد كه او شاهدخت سرزمين ابديت است و مي تواند تمام آرزوهاي شوهرش را برآورد. پوريا عازم سفر مي شود تا شاهدخت سرزمين ابديت را بيابد و ماجراي اين سفر اسرارآميز، چارچوب اصلي رمان را تشكيل مي دهد. پوريا براي رسيدن به سرزمين ابديت بايد از مراحل گوناگون و دشواري بگذرد كه آدم را به ياد هفت خوان رستم يا هفت وادي عشق مي اندازد. اما براي عبور از مراحل آموزش صبر و جنگل آتش و كوهستان خار و دشت ظلمات و اژدهاي هفت سر و لوح آتشين و باغ گل سرخ، به كمك دختر نقاب دار سياه پوشي نياز دارد كه از ميانه سفر همراه او مي شود.
داستان سوم، داستاني كه پيرزن مرموز براي پوريا تعريف مي كند، داستاني متفاوت است. قهرمان داستان (باز هم پوريا)، در يك مؤسسه انتشاراتي دست چندم ويراستار است. آرزويش اين بوده كه نويسنده شود، اما هرگز نتوانسته دست به قلم ببرد و چيزي بنويسد. پدرش را كه پزشك بوده، در كودكي از دست داده و بعد از چند ماجراجويي، از جمله حضور در جبهه جنگ و تحصيل در دانشكده پزشكي، تصميم گرفته دست از هر مبارزه اي بشويد و هر چه را كه زندگي خود به او عرضه مي كند، بپذيرد. اما در اين ميان با دو نفر روبه رو مي شود، اول، پيرمردي به نام خضرايي، كه قرار است داستانش در انتشارات او منتشر شود و پوريا بايد اين داستان را ويرايش كند و آناهيتا، دختر نابيناي موسيقيداني كه در دوران كودكي، دوست و همسايه پوريا بوده است. اين دو نفر نمي خواهند پوريا را به حال خود رها كنند و نمي گذارند او در آرامشي كه برخود تحميل كرد، آرام بماند.
نويسنده، اين سه داستان را لابه لاي هم گنجانده تا همزماني رخداد اين ماجراها را اعلام كند. كاملاً مشخص است كه او به فلسفه خلقت مدام (و نه خلقت قديم) معتقد است. او اعتقاد دارد كه سير زمان خطي نيست و تمام تاريخ، هم زمان در حال رخ دادن است و اتفاقات گذشته و اكنون و آينده، به صورت پويا بر هم تأثير مي گذارند. حتي گذشته، محتوم و تغييرناپذير نيست و نويسنده در چند جاي داستان اعلام مي كند كه «تغيير گذشته ممكن است» و در پايان هم ثابت مي كند كه هر گذشته اي را نبايد پذيرفت و هر كس مي تواند براي خود، گذشته اي را خلق كند كه دوست دارد و حتي به طور نظري، در بحثي كه در كلاس درس پورياي جوان در كلاس زبانشناسي در مي گيرد، از زبان پوريا ادعا مي كند كه: «... انگار يك گذشته براي ما تعريف شده و جز آن، انتخاب ديگري نداريم... نمي توانيم در مخيله مان گذشته ديگري تصويركنيم... اما بعد مي بينم كه اين گذشته هزار متغير دارد. يعني من هزار گذشته دارم، نه يكي...»(صفحه ۶۵)
و:
«مي گويند شش هزار سال تاريخ داريم. كلي افتخار به خودمان مي بنديم. بعد خودمان را تسلي مي دهيم كه اگر حالا وضعمان خراب است، دست كم گذشته درخشاني داشته ايم. واقعاً همين طور است؟ واقعاً گذشته ما اين بوده كه مي گويند؟ آيا اين كه مي گويند، چيزي نيست كه دلشان مي خواسته باشد، اما نبوده؟ مدينه فاضله را از آينده به گذشته پرت نكرده اند؟...»
داستان اول در حال حاضر و در ايران رخ مي دهد، در دوران شيوع شعارهاي اصلاح طلبانه و ايجاد آزادي هاي فردي نسبي در جامعه؛ داستان دوم در دوراني اساطيري و بي زمان رخ مي دهد، از مكاني مشخص (سرزمين آرياييان) شروع مي شود و به مكاني افسانه اي (سرزمين ابديت) مي رسد و باز به مكان مشخص باز مي گردد، اما اين بار زمان نامشخص است (چند سال در سرزمين ابديت معادل چند هزار سال در جهان فاني است). داستان سوم، حدود بيست سال قبل از داستان اول رخ مي دهد، يعني سال هاي اول انقلاب و جنگ و دوران آرمان گرايي بعد از انقلاب و دوران جنگ و همچنين دوران فشار سخت اقتصادي و اجتماعي و محدوديت هاي آزادي هاي فردي. اما نويسنده معتقد است كه آدم ها همانند كه بودند و «زيرآفتاب هيچ تازه اي نيست»(ص ۷) و «در دنيا فقط يك زن و يك مرد وجود دارد»(ص ۲۶۷).
نويسنده سعي كرده از نثرهاي گوناگون براي روايت هاي گوناگون داستانش كمك بگيرد و تا حد زيادي موفق بوده است. او به خوبي نثر روايت قصه را از نثر زمان حال جدا كرده است و براي رجوع به سرگذشت مادرش، جملات كوتاه و محكم را جايگزين صحنه پردازي و شخصيت پردازي كرده است. كاملاً مشخص است كه همانگونه كه در صفحه ۳۶ اشاره مي كند، نويسنده بيشتر از هر چيز به «هارموني» اهميت مي دهد و اين هماهنگي كه ساختار اصلي داستان او را تشكيل مي دهد، در انتخاب كلمات، انتخاب نثر، تكرار شخصيت ها و در عين حال حفظ تنوع و تازگي ماجراها به چشم مي خورد و انگار محور اين هارموني و هماهنگي، همان داستان عشق مرد به زن و زن به مرد است و اين كه اين عشق، خوش فرجام و بدفرجام ندارد، اصلاً آغاز و پاياني ندارد كه فرجامش خوش باشد يا بد، انگار سرنوشت زن و مرد، گردش در محيط دايره اي به دنبال هم است و اين هارموني و گردش ابدي، حتي به روي جلد كتاب هم سرايت كرده است: روي جلد كتاب، تصوير ماري را مي بينيم كه مي كوشد دم خود را به دهان بگيرد و در صفحه عنوان كتاب، تصوير ماري را مي بينيم كه دم خود را به دهان گرفته است، انگار داستان از همان روي جلد شروع مي شود، چرا كه براي اولين بار، مي بينيم كه قطعه اي از داستان به جاي پشت جلد، روي جلد كتاب چاپ شده است.
اما با وجود جهان بيني پنهان در پشت اين داستان- تكرار ابدي- شاهدخت سرزمين ابديت پيش از هر چيز يك داستان است و خواننده را در ميان گفته هاي سنگين سردرگم نمي كند. با اين كه شايد بتوان اين رمان را اولين اثر حرفه اي اين نويسنده دانست، از همان اول مي بينيم كه نويسنده با اصول داستان نويسي آشناست، در انتخاب كلمات دقت مي كند، صحنه ها را با دقت كنار هم مي چيند، شخصيت ها را به خوبي معرفي مي كند، از تعليق هاي مناسب استفاده مي كند و هر ترفندي را براي ايجاد كشش و انگيزه خواندن در خواننده به كار مي گيرد. از همان صفحه اول، خواننده در دام نويسنده مي افتد و ديگر نمي تواند عقب بكشد. قهرمان داستان، خبري را در روزنامه مي بيند كه هيچ كس ديگري به آن توجه نمي كند، چرا كه سفيد چاپ شده است. اما قهرمان داستان (پورياي جوان)، خواندن اين خبر را مهمترين اتفاق زندگي اش مي داند، آن قطعه از روزنامه را مي برد و مثل كارت هويت در كيف پولش مي گذارد. هر چند «مثل همه خبرهاي مهم ديگر، كسي كنجكاو نشد جزييات داستان را بداند»(ص ۹). اين تعليق ادامه مي يابد و هر گاه خواننده احتمال دهد كه ديگر بر روند داستان مسلط شده است، اتفاق جديدي، صحنه جديدي و يا كليد جديدي مطرح مي شود كه خواننده را به صفحه بعد مي كشاند تا از خود بپرسد «بعد چه شد؟»: صندوقچه مادر پوريا كه جاي كليد ندارد؛ نفرت پدر پوريا از او؛ گداي پيري كه گوشواره زمردي به گوش دارد كه بر آن طرح هاي عجيبي كشيده اند؛ دستگيره خانه اي كه به شكل ماري است كه دم خود را به دهان گرفته است؛ مجسمه پرسئوس كه سر مدوزا را در دست دارد؛ درخت سيبي كه دختري زير آن نشسته و فلوت مي زند؛ ملاقات اسرارآميز پدر پورياي جوان با پيرمرد سر مزار مادرش؛ گل مريمي كه مدام بر گور مادر پوريا گذاشته مي شود؛ جيرجيرك هايي كه بلدند قصه بگويند؛ مثلث عشق ميان پوريا و آناهيتا و بهرام رستمي؛ زخم پاشنه پاي آناهيتا؛ داستاني كه پوريا دارد ويرايش مي كند و هرگز نمي فهمد خودش آن را نوشته يا ديگري؛ ليلاي منشي، دختري كه شب ها نمي خوابد، همه جا هست (تجسم ليليت يا مادينه روان) و همواره واقعيت را مي داند؛ و دهها كليد ديگر، كه به ترتيب وارد داستان مي شوند و نويسنده كشف رمز آنها را يكي يكي، با حوصله و به نوبت تا صفحه آخر كتاب ادامه مي دهد و بدين ترتيب، انگار همان ريسمان هاي نامرئي كه عناصر، صحنه ها و شخصيت هاي داستان را بهم متصل كرده، نويسنده و كتاب و خواننده را به هم پيوند مي زند. زاويه ديد داستان گاهي اول شخص، گاهي دوم شخص و گاهي سوم شخص است و بدين ترتيب، خواننده و نويسنده گاهي با هم يكي مي شوند و گاهي از هم جدا و اين هم زماني يكي بودن و جدايي ، در صفحه آخر كتاب متبلور شده است كه پشت سر آن، چند صفحه سفيد قرار دارد، يعني ادامه داستان هنوز نوشته نشده يا اگر نوشته شود هم آخرش همين است.
از بعضي خطاهاي نگارشي و بعضي صحنه هاي اضافي كه بگذريم، «شاهدخت سرزمين ابديت» رماني محكم، پركشش و زيباست كه ژانر آن سابقه چنداني در ادبيات داستاني ما ندارد. از اتفاقات مهمي كه در اين رمان افتاده و مشابه زيادي در ادبيات ما ندارد، خلق دنياي مستقل است. «سرزمين ابديت» دنيايي مخلوق ذهن اين نويسنده است و وجود خود را به ما مي باوراند و حجازي را نويسنده اي «دنياساز» معرفي مي كند، هر چند «دنياسازي» در ادبيات غرب پيشينه اي غني دارد.
"مگر می شود آدم فقط یک بار عاشق بشود، عشق ابدی فقط حرف است، پیش می آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد، اما همیشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پیش یکی گرفتار است، یک دفعه، یک جایی، می بیند که دلش، ته دلش، برای یکی دیگر هم می لرزد. اگر باوفا باشد، دلش را خفه می کند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برایش می ماند. اگر بی وفا باشد، می لغزد و همه ی عمرش عذاب گناه بر دلش می ماند. هیچ کس حکمتش را نمی داند.... حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را. یکی را باید انتخاب کند؛ فرار ندارد".
داستان شاهدخت سرزمین ابدیت
اثر آرش حجازی
انتشارات کاروان، 1382
هر روز نامه ها و تلفن های زیادی دریافت می کنم و دوستان ناشناس زیادی دارم. مدتی بود که از اینترنت فاصله گرفته بودم. اما چند وقت پیش یکی از دوستان پیشنهاد کرد وب لاگی داشته باشم و این طوری با دوستان ناشناسم ارتباط برقرار کنم. من هم امتحان کردم. یا حق

